ایستگاه خاطره ها

قطار عمر جز در ایستگاه خاطره ها توقف نمی کند.

گمشده های کودکی


شانزدهم خرداد 1400 تصمیم گرفتم برای دیدن دوستم هادی به ارومیه بروم. آن روزها گرچه برای همیشه با مرند و مرندیها وداع کرده بودم ولی همشهری ام هادی برایم استثنا بود.
 
آن ایام هادی در ارومیه کار می کرد و منزلی بسیار کوچک و اجاره ای در یکی از محلات ارومیه داشت. پشت فرمان همینطور که سمت ارومیه می رفتم، شعر وداع همیشگی ام با مرند از ذهنم می گذشت و چشمانم از درد این وداع جانسوز همچون ابر بهار می بارید.
 
روز اول پس از رسیدنم، با هادی به پارک ساحلی ارومیه رفتیم. در پارک ساحلی از خاطرات کودکی ام در ارومیه و منزل قدیمی آقا سلمان برای هادی حرف زدم. گفتم خاطراتی که سی سال پیش، از آن منزل دارم بسیار شیرین و گواراست. هادی پرسید منزل قدیمی شان را بلدی؟ گفتم متاسفانه بلد نیستم ولی اگر ببینم شاید بشناسم.
 
فردای آن روز هادی پیشنهاد کرد سمت بند ارومیه برویم. همینطور که در بند ارومیه می گشتیم علفزاری کنار رودخانه دیدیم. حس کردم آن علفزار همان جایی است که سال 68 برای پیک نیک آمده بودیم. پس از آن نیز سری به پارک ساعت زدیم. محیطش آشنا به نظر می رسید ولی راهروهای پیچ در پیچ که سال 67 داخلشان بازی می کردیم نبودند. 
 
(سه سال بعد مشخص شد در هر دو تصورم اشتباه کرده ام. خاطرۀ پیک نیک در سد باراندوز چای، و پارک مورد نظر، پارک گلستان بوده است نه پارک ساعت)
 
روز سوم به پارکی کوچک و قدیمی در خیابان منتظری رفتیم. به هادی گفتم اینجا کمی آشناست ولی اینکه در ایام کودکی اینجا هم آمده ایم یا نه، زیاد مطمئن نیستم. پس از استراحتی کوتاه و خوردن یک بستنی، از هادی خواستم در آن محله قدم بزنیم. آن روز احساس کسی را داشتم که دنبال گمشده های کودکی اش می گشت.
 
با اینکه کوچه هایش بسیار شبیه هم بودند، یکی از آنها ناخودآگاه مرا از حرکت متوقف کرد. به هادی گفتم بهتر است لحظاتی اینجا بایستیم ولی آن کوچه همچون آهنربایی قوی مرا به داخل خود کشید. انگار کسی می گفت باید داخل این کوچه بروی. پر از شور بودم و احساس. تا اینکه وسطهای کوچه، خانه ای را دیدم که چشمانم پر از اشک شد. همان خانۀ قدیمی آقا سلمان بود. همان خانه که ایام کودکی به آنجا رفت و آمد می کردیم. خانه ای که سرشار بود از خاطرات شیرین کودکی ام. خانه ای که وقتی رفت همه چیز را با خودش برد.

کوچه ای که دیدیم:

منزل قدیمی آقا سلمان در همان کوچه


خانه را که دیدم فهمیدم کارخانه نیز باید همان نزدیکیها باشد. به خیابان اصلی رفتیم و نگاهی به اطراف انداختم تا اینکه بالاخره کارخانه را نیز پیدا کردیم. همان کارخانه که روزگاری منزل زهرا خانم داخلش بود. همان کارخانه که روی پله هایش عکسی کودکانه گرفته بودیم. (خاطرۀ ده روز در ارومیه) دیگر کسی در کارخانه کار نمی کرد متروکه شده بود ولی پله هایش با من حرف می زدند.

جز من هیچ کس راز آن پله ها را نمی داند. هادی که احساس مرا در آن لحظات خوب درک می کرد از کوچه، خانه، کارخانه و پله ها عکس می گرفت. اکنون گاهی ساعتها به آن تصاویر نگاه می کنم و غرق در آن خانه و پله ها می شوم. نوستالوژی عجیبی دارند. گاهی دلم پر می شود و اشکم در می آید. کوچک که بودم همیشه می گفتند به فکر آینده ات باش ولی نمی دانم چرا همیشه گذشته ها شیرین ترند.
 
کجایی ای کودکی. چرا دیگر نیستی. نفرین بر آنانکه مرا از این خاطرات جدا کردند. دلم همیشه برایتان خواهد تپید. این خانه و این پله ها برای من مقدس است. همه چیزش با من حرف می زنند. کجایی کودکی! کجایی کودکی! کجایی پدر! کجایی پدر!.

برای ارسال نظر روی متن روبرو کلیک کنید. (مشاهدۀ نظرات)

همان کارخانه با همان پله ها